ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

428

قصص الانبياء ( فارسى )

آنگاه بودجّانه دست بساق موزه كرد و دستارچهء صرخ بيرون آورد . بر يك كرانه نبشته : نصر من اللّه و فتح قريب ، و بر ديگر طرف نبشته كه : بد دلى در حرب عارست و هركه ازو بگريزد خداى ازو بيزارست . و زنان كافران هند دختر عتبه آمده بودند و دفها مىزدند و شعر مىگفتند . آنگاه رسول حمله كرد و كافران را هزيمت كرد ، و علم كافران نگوسار شد . ياران مر عبد اللّه زبير را گفتند ما نيز برويم و غنيمت گيريم كه روز بدر ما غنيمت نيافته‌ايم . عبد اللّه گفت ازينجا مرويد كه رسول ما را وصيت كرده است كه اينجايگاه را نگاه داريد . بعضى از ياران فرمان نكردند و برفتند . عبد اللّه با يارى چند بماند و خالد بن الوليد هنوز مسلمان نشده بود نگاه كرد با عبد اللّه مردم اندك ] b 012 [ ديد ، حمله آورد و ايشان را هزيمت كرد . و زنى بود از ميان كافران نام او عفراعلم كافران را برداشت و بر بالا برآورد . چون كافران علم خويش بديدند همه گرد آمد [ ند ] و بر لشكر رسول حمله كردند و هفتاد تن از لشكر رسول بكشتند ، و رخسارهء رسول بشكستند ، و خون روان شد ، و مالك بن سنان آن خون را مىگرفت و مىخورد ، و رسول گفت عليه السّلام اگر كسى خواهد كه بيند كسى را كه خونش با خون من آميخته است گو به مالك بن سنان نگريد . چون رسول از اسب بيفتاد و خون روان شد تا چندانكه محاسن رسول در خون يكى شد و سالم مولى ابن حذيفه « 1 » آن خون را مىگرفت و مىگفت چون فلاح [ بود ] مرقومى را كه ايشان با پيغمبر خويش چنين كنند و او مريشان را بخداى مىخواند ! و ابليس لعنه اللّه آواز مىداد : الا ان محمدا قد قتل . و ياران سه بهره بهزيمت شده بودند ، و دندان رسول شكسته بود و خون مىآمد ،

--> ( 1 ) - در متون معتبره : مولى ابى حذيفه .